دل خور شدیم و طاقت آذر نداشتیم

پایان عمر آمد و باور نداشتیم

بابرگ های زرد تر از رنگ و رویمان

دم خور شدیم و همدم دیگر نداشتیم

توفان چنان به گستره ی باغ چیره شد

حتی برای تکیه صنوبر نداشتیم

دیروزمان پراز خفگی بود و روز بعد

بدتر شدیم و طالع ِ بهتر نداشتیم

تلقین کرده ایم به خود خوب می شود

عمری گذشت و جز دل پرپر نداشتیم

تقدیرمان برابرمان بود از ازل

اما یقین به عالم محشر نداشتیم

ای آرزوی سوخته ی سالهای دور

تقدیر خوش کجاست ...که باور نداشتیم